ساده است نه؟!
آب روان چشمان من
تاریکی شب دل تو
افسانه ی باد زندگی من
اما داشتن دل تو در زندگی من تنها دلخوشی چشمان من !
+نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت15:52توسط من |
قبله من !
نمی دونم چند وقت بود گریه نکرده بودم ! اما از فرصتی که دادی ممنون. خیلی سخته که قبله ی نمازتو گم کنی و ندونی برای کدوم خدایی که واسه خودت ساختی سجده کنی !
پ.ن: کلا ْ جدی نگیرین! چون اونی که باید جدی بگیره نمی گیره .
+نوشته شده در شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت13:9توسط من |
من قرصامو نشسته خوردم!
به وسعت تمام آبهای دنیا در تو شنا خواهم کرد و ساحل روشنایی مرا در آغوش خواهد کشید
در آن زمان از صبح که خورشید طلوع خواهد کرد و سفره های سردزمین به عمق قلبت مذاب خواهد شد
در های زمین را به روی من باز خواهد کرد و بهشت به لجنزار ما سقوط می کند
زندگی در رگهایم از تپش می ایستد و باز این منم که هوای تب دار صبح را می بلعم!
پ.ن: نمنه؟!
+نوشته شده در پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت22:48توسط من |

