دلم
اشک هایم را ببین
باور کن
به خدایت بگو :این آسمان نیست و تنها چشمان من می بارد !
تردید...تردید...تردید...
همه را دور ریختم و تنها چیزی که برایم ماند
هیچ بود که برای دلم نگه داشتم!
+نوشته شده در جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت22:29توسط من |
تو...
در کجای این ملال آباد ٬من سرودم را کنم فریاد؟
گفتن اینکه دیگه همه واست مثل همن اونم به کسی مثل تو چقدر دردناکه اما یه روزی باید می فهمیدی که ...
دیگر در قلب من نه عشق ٬نه احساس٬ دیگر در جان من نه شور ٬نه فریاد !
...هیچ نه انگیزه ای ٬که هیچم٬پوچم !
...but i will always love u
+نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت18:37توسط من |
من می شکند... اما نه
خیلی سخته که تکیه گاهی رو که خودت با دستای خوده خودت ساختی خرابش کنی .تا به حال چند دفعه این کارو کردم ؟ ۱ دفه ۲ دفه ... شاید هم ۱۰۰ دفه ! ولی دیگه بسه .نمی خوام صدای خورد شدن خودمو وقتی که دارم خرابش می کنم بشنوم . خدای من چرا این همه تجربه ی تلخ همش مال منه ؟ چرا نمی شه تو این ۱۰۰ دفه شکستنم یکی پیدا بشه و دستا مو بگیره ؟ مگه این نیست که جهان بخش قابل روئیت خداست؟ پس کو؟ هان یکی به من بگه کو؟
+نوشته شده در شنبه بیستم آبان 1385ساعت18:50توسط من |
اوج
ای ره گشوده در دل دروازه های ماه!
با توسن گسسته عنان ٬ از هزار راه ٬رفتن به اوج قله مریخ و زهره را ٬تدبیر می کنی .
آخر به ما بگو ٬کی قله بلند محبت را ٬ تسخیر می کنی ؟
فریدون مشیری
+نوشته شده در دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت21:34توسط من |
همیشه تو نیستی...
نمی دونم چرا اما این همیشه تو نیستی که نگاه سردت منو منجمد می کنه
همیشه این تو نیستی که حرفای تلخت روحمو دلگیر می کنه
همیشه این تو نیستی که آرزوی نبودن منو بکنه
نه این تو نیستی ٬ شاید این انعکاس وجود زرد من روی آیینه ی خیال تو ٬ شاید ...
+نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت20:47توسط من |
Show Me The Meaning Of Being Lonely
Show me the meaning of being lonely So many words for the broken heart It's hard to see in a crimson love So hard to breathe Walk with me, and maybe Nights of light so soon become Wild and free I could feel the sun Your every wish will be done They tell me... Show me the meaning of being lonely Is this the feeling I need to walk with Tell me why I can't be there where you are There's something missing in my heart Life goes on as it never ends Eyes of stone observe the trends They never say forever gaze Guilty roads to an endless love There's no control Are you with me now Your every wish will be done They tell me There's nowhere to run I have no place to go Surrender my heart' body and soul How can it be you're asking me to feel the things you never show You are missing in my heart Tell me why I can't be there where you are
+نوشته شده در دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت15:1توسط من |
یک روز تازه
شاید امروز هم مثل روزهای دیگه بود خالی و بیهوده ولی چرا احساسم می گه که یه چیزی مثل همیشه نبود ؟ شاید فهمیدم که این چیزی که هر روز به خیاله خودم می بلعمش هوای هر روزی من و تو نیست نمی خوام از این فلسفه های پوچ ببافم نه ولی امروز برای اولین بار احساس کردم که اونه که منو داره می بلعه ! شاید واسه همینه که امروز خواستم بنویسم و به همه بگم که تمامش یه مشت خیاله من تو و دوست داشتن .اشتباه نکن من نه شکست عشقی خوردم نه فیلم رمانتیک دیدم نه نه ... من فقط چشامو باز کردم تا ببینم همین !
+نوشته شده در یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت18:49توسط من |


